تو اتاق نشستمخسته شدمخیلی خستهانگاری سینه خیز از کوه بالا خزیدمپا و کمرم درد گرفته ، میترسم فشار کار از پا بندازماین چند وقت مثل گرگخوابیدم، با ی چشم باز و اعصاب خرابمشکلات کشتی اونقدر زیاد هست که هر کدومش مثنوی هفتاد منکاغذ هستبا چنگ و دندون داریم فشار کار رو تحمل میکنیمدلمکنار بچه هامهست که دارن از جون مایه میزارنکار بی امان و پشت سر همو سنگین، رمق و نا از همه بریده و میدونم معرفتی و با غیرت بچه هام دارن کار میکننبه داشتن همچی نفراتی افتخار میکنممن آدم مذهبی نبوده و نیستم و نخواهم بود میشناسم خودموولی هر کی هرجور دوست داره فکر کنه، واسم مهم نیستبه ی نفر خیلی ارادت داشتم، از زمان بچگی تا الان اونم امام رضا هست که عاشق اش هستمدو سال میشه که ارادت قلبی هم به امام زمان پیدا کردمتو باعث اش شدی ایلین، اونقدر زلال و پاک بهش ایمان و اعتقاد داری که منم عاشق اش شدمامروز، روز تولد آقام امام زمان بود، نمیدونم چطور شد که زمین و زمان و اتفاقات پشت سر هم اتفاق افتاد که امروز صبح، روز عید امام زمان ، بسته پستی ات به دستم رسید نمیتونم بگم چقدر ذوق کردم بسته رو بچه ها آوردن اتاق، تحویل که گرفتم ، در اتاق رو بستم بی اختیار اشک از چشام سرازیر شده بود، نمیدونی واسه اولین بار با اشک ، وضو گرفتممیخواستم با وضو بسته رو باز کنمدونه دونه وسایل رو از بسته در آوردم و بوسیدم و بوییدم، بوی تو رو میدادبا اشک همه رو مثل ی گنج چیدم کنار همنمیدونی چه حس قشنگی بهم دادینمیدونی چطور ذوق کردم از اینهمه محبت نمیدونم چطور جبران کنممن نسبت به خیلی ها ممکنه خیلی چیزا کم داشته باشم، خیلی کمتر از خیلی ها باشمولی خوشحالمبه خودمافتخار میکنم مغرورم از اینکه ، تو بین همه اون آدمها ، من رو دوست داریدوست داشتنی که
برچسب:
نویسنده: نگار حکیمی
تاريخ: چهارشنبه
24 اسفند
1401 ساعت: 22:53